خرید بک لینک

کاش شعورتون بکشه برای گفتن از درد های زندگیتون و پهن کردن سفره ی دلتنگیتون، به منِ دلتنگِ بخت برگشته ی شکست خورده پناه نیارید! من بلدم فقط سکوت کنم، لبخند ژکوندی تحویلتون بدم، سرم رو به علامت تأیید کمی به سمت پایین خم کنم و در دل آرزو کنم که هر چه زودتر دهنتون رو ببندید و خفه شید.

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 11:02

وحشت همه وجودم رو فرا گرفته، ترس رو در قامت یک جسم نامرئی می بینم که به سمتم میاد و آرام آرام وجودم رو از درون تنم می خورد تا به مغزم برسه واز کار بندازه. سرما به تک تک سلولهای بدنم رسوخ کرده و کرخت شدم. فکرم منجمد شده، مغزم منجمد شده، روحم منجمد شده. سال هاست سرم درد میکنه برا دوچار شدن؛ کوچه به کوچه شهر به شهر می گردم تا دوچار بشم تا تلخی و ضعف تمام وجودم رو بگیره و رو دلم سنگینی کنه، سالهاست دوچارم، سالهاست وزنه ی سنگینی با تمام قدرتش وجودم رو به سمت خلا می کشه. انگار یک جسم نامرئی اختیار زندگیم رو بدست گرفته بجای من حرف می زنه، بجای من تصمیممی گیره، بجای من حرکت میکنه و من اراده ای از خودم ندارم. درونم شده باغ وحش... باغ وحشی که من تنها موجود اهلیشم و از هر طرف به سمتم حمله می کنن. از

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 11:02

از وقتی اومدم اینجا یه بازگشتی داشتم به دوران تکامل خودم، n امین «دوره ی نوجوانی»! یعنی حالات عجیب غریبم خودمو یاد اون زمونام میندازه. پریشونی، سردرگمی، بحران هویت، وابستگی، ترس از مقاله و سمینار و رساله و حال به هم خوردگی از دانشجوی هم رشته ام در واحد علوم تحقیقات و ...! در کل حالت مسترشیپی که رو امور زندگیم پیدا کرده بودم رو از دست دادم. انگار که دوباره روز از نو و روزی از نو! دوباره از اول باید بزرگ شم اینجا. سرتیفیکیت بزرگسالیمو که تو یه داقوز آباد دیگه گرفتم، اینجا کانفِرم نمی کنن! لژیونر محترم واحد علوم تحقیقات خیلی پررو تر، گستاخ تر، خودخواه تر و نچسب تر از اونی هست که بتونم به پروژه مشترک باهاش فکر کنم. یه خود گه پنداری محوی تو روح و روانش ریشه دوونده که خودشو گادفادر سیستم های هوشمن

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 7:57

نمیدونم جریان چیه... ولی روزام یه جورای عجیبی داره میگذره... یه جورای عجیبی که انگار یه چیزی داره تموم میشه... یه چیزی قراره به آخر برسه. انگار یه آخری نزدیکه... نمی دونم چه آخری! آدم تعداد سال های دانشجوییش رو که میبینه تازه میفهمه کمم عمر نکرده! مغزه آدمیزاده دیگه. ولش کنی هر چی دلش میخواد فکر می کنه. زنده س به یه مشت اِرور! مغزِ عزیز و مهربان و کج فهمِ من! صِرف اینکه همه چیز هنوز شکلِ پنج، ده و یا حتی بیست سال پیشه، دلیل نمیشه که هنوز چیزی از عمر من نگذشته باشه. بد نیست که گاهی بهم آلارم بدی!

برچسب: نویسنده: لیلا کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 7:57

صفحه بندی